|
عاشق و بی پروا منم خاموش و شیدا و غریب
دنبال ازادی و شور در پی عشقی بی فریب تموم زندگیه من حسرت و دلواپسیه ساده بگم قصه من نمادی از بی کسیه یکی اومد هزارتا رفت یه شادی و هزارتا غم خدای من به کی بگم؟کی بشه از دنیا برم همیشه گریونه چشام همیشه حیرونه نگام بگو چرا قصر وفا همیشه ویرونه برام میگن جوونی تو هنوز چی میگی از شادی بگو نمیدونن که بخت من از راحتی نبرده بو روزا به فکر رفتنم شبا دچار موندنم انگاری جا خوش کرده غم توی طنین خوندنم واسه من بی سرپناه هیچ سقفی پیدا نمیشه تو این زمونه غریب هیچ دلی دریا نمیشه شبا تا صبح دعا و اشک روزا تا شب غم و جنون بهار دیگه تموم شده اومه باز فصل خزون نمیدونم حرف دلو چه جوری فریاد بزنم دل میگه بیرونش کنم افسوس و اه و از تنم کاشکی که این ترانه ها هیچ جایی پیدا نمیشد کاشکی که بین عاشقا هیچ کسی تنها نمیشد دوباره بیت اخرو دوباره غم همیشگیم هزارتا بیتم که بشه درست نمیشه زندگیم
من پذیزفتم شکست خویش را
باور زهر دلی پرنیش را من پذیرفتم عشق افسانه است این دل درد اشنا دیوانه است میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم اغوشت کنم میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم ازاد باش گرجه تو تنها تر از من میشوی ارزو دارم ولی عاشق شوی ارزو دارم بفهمی درد را تلخی سخت نگاه سرد را
کوچه خاموش و عابر در گذر تا فقیری امد از او بی خبر
اشکارا این چنین گفت ای خدا درهمی دارم گلیم و این ردا یک نفر را میدهی ابی و نان دیگری را میدهی باری گران یک نفر را بی نیازی میدهی دیگری را تاب بازی میدهی غیر بی مهری ندیدم یا خدا از چه میخندی به حالم بی صدا مرد عابر سراپا گوش بود همچنان از حال او خاموش بود مرد مسکین گفت عابر می شنید تا که او را نکته ای انجا کشید پس شتاب کرد گفت های ای فقیر توبه کن هر انچه گفتی پس بگیر هر دوی ما را خداوند افرید هر دوی ما را به یک اندازه دید هر که جز کار و تلاش از خود ندید میوه پر بار خود از شاخه چید هر که در خود غیر نادانی نیافت رسم و ایین خدا را میشکافت
داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: ميبايست نيكي را به شكل عيسي
و بدي را به شكل يهودا به تصویر کشد.از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير ميكرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدلهاي آرمانيش را پيدا كند. روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار ميآورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نميفهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد. وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت: «من اين تابلو را قبلأ ديدهام» داوينچي با تعجب پرسيد: «کي؟» - سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز ميخواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم»
آفتاب-سرویس اقتصاد و صنعت: بدون تردید، روز بین المللی زن و مادر، یکی از روز های مهم در تاریخ سده های اخیر جامعه بشری در تلاش جهت کسب حقوق، دسترسی و استفاده عادلانه از امکانات مادی و معنوی جهان به شمار می رود.
جلوه جنتبه چشم خاکیان دارد بقیع یا صفاى خلوت افلاکیان دارد بقیع گر حصار کعبه را جبریل دربانى کند صد چو موسى و مسیحا پاسبان دارد بقیع گر چه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است الفتى با مهر و ماه آسمان دارد بقیع گرچه محصولش بظاهر یک نیستان ناله است یک چمن گل نیز در آغوش جان دارد بقیع گرچه مىتابد بر او خورشید سوزان حجاز از پر و بال ملائک سایبان دارد بقیع میتوان گفت ازگلاب گریه اهل نظر بى نهایت چشمه اشک روان دارد بقیع بشکند بار امانت گرچه پشت کوه را قدرت حمل چنین بار گران دارد بقیع تا سروکارش بود با عترت پاک رسول کى عنایتبا کم و کیف جهان دارد بقیع این مبارک بقعه را حاجتبنور ماه نیست در دل هر ذره خورشیدى نهان دارد بقیع اینکه ریزد از در و دیوار او گرد ملال هر وجب خاکش هزاران داستان دارد بقیع چون شد ابراهیم قربان حسین فاطمه پاس حفظ این امانت را بجان دارد بقیع فاطمه بنت اسد عباس عم، ام البنین اینهمه همسایه عرش آستان دارد بقیع در پناه مجتبى در ظل زین العابدین ارتباط معنوى با قدسیان دارد بقیع باقر علم نبى و صادق آل رسول خفتهاند آنجا که عمر جاودان دارد بقیع ××× قرنها بگذشته بر این ماجرا اما هنوز داغ هجده ساله زهراى جوان دارد بقیع کس نمیداند چرا یا قرة عین الرسول منظره فصل غم انگیر خزان دارد بقیع آخر اینجا قصه گوى رنجبى پایان تست غصه و غم کاروان در کاروان دارد بقیع خفته بین منبر و محرابى اما بازهم از تو اى انسیه حورا نشان دارد بقیع راز مخفى بودن قبر ترا با ما نگفت تا بکى مهر خموشى بر دهان دارد بقیع؟ شب که تنها میشود با خلوت روحانىاش اى مدینه انتظار میهمان دارد بقیع شب که تاریک است و در بر روى مردم بستهاند زائرى چون مهدى صاحب زمان دارد بقیع کاش باشد قبضه خاکم در آن وادى «شفق» چون ز فیض فاطمه خط امان دارد بقیع
عزیزم
و در دست هایش ودیعه خورشید است؛ گرمى و مهربانى؛ صمیمیت و اخلاص. در چشم هایش حس مادرانه زمین مى درخشد و عطوفت مى تاباند. بى خوابى و خستگى زانو مى زند در برابر استقامت آسمانى اش. در چشمانش آرامش و رنجوران را میهمان نوازشش مى کند. او درد را خوب مى شناسد و رنج تنهایى را حس مى کند. همراهى و همدردى پیشه همیشه اوست. «پرستار» است و عشق را مى پرستد و خداى عاشق را، خداى رئوف را. پرستار است و از بزرگ پرستار تاریخ، زینب سلام الله علیها، عشق و ایثار وام مى گیرد. آیینه و آفتاب در دل دارد و ایثار در عمق جانش و گهواره یارى در دستش. با ناله بیماران اشک مى ریزد و آهش همصداى آه دردمندان است، اما چون کوه استوار و چون خورشید امیدوار ایستاده است و زندگى مى پراکند. در سینه اش پرنده ایست که با آواز آسمانى اش خواب را از چشمش مى گیرد و خستگى را از تنش. پرنده عشق، پرنده ایثار.(تقدیم به خاله عزیزم و دختر خاله گلم
بیا خودت باش خود خودت باش
بدون تظاهر بدون دو رنگی با خودت با زندگی ات صادق باش و به خاطر دیگران وجود متعالی خودت رو ترک نکن. خودت باش تا بدونی چه کسی تو رو به خاطر خودت میخواد.
آبروي مرا به توانگري نگه دار، و ارزش مرا به تنگدستي از بين مبر که ناچار شوم از روزي خواران تو روزي
خواهم، و از آفريدگان بدکارت مهرباني جويم، و به ستايش آن کس که به من ببخشايد گرفتار آيم، و به بدگويي آن کس که به من کمک نکند ناچار شوم... نهج البلاغه، خطبه 216 آرام باش، توکل کن ،تفکر کن، سپس آستینها را بالا بزن، آنگاه دستان خدارا می بینی که پیش از تو دست به کار شده اند.
گاهی اوقات دلم می گیره از همه از همه کس ....حتی از اون دخترک سیاه چشم و ابرو مشکی
که توی ایینه روبه روم ایستاده و با چشمان معصومش به من زل زده.حتی حوصله اونو هم ندارم. این جور وقتا زندگی حسابی سخت میشه. وقتی احساس میکنی حوصله کسی رو نداری وقتی الکی به همه چیز و همه کس گیر میدی. دنبال دعوا می گردی وقتی حتی دلت می خواد موهای صاف و ابریشمی دخترک توی ایینه رو بکشی تا قدری گریه کنه و دلت خنک شه. این جور وقتا می فهمم که دلم دوباره تنگ شده تنگ شده واسه اون حیاط بزرگ و بدو بدو کردن در اون واسه اون باغچه کوچک گوشه حیاط واسه اون تاک نحیف و پیر. دلم تنگه واسه پیرزن مهربونی که جیبامو پر از نخود و کشمش میکرد.واسه قصه هاش واسه اغوشه پر مهرش. دلم تنگه واسه دورانی که غصه هامو با یه شکلات فراموش می کردم. به گمانم اون زمانی که با عجله در جاده زندگی می دویدم تا سالها را یکی یکی پشت سر بگذارمو به سرزمین بزرگسالی برسم همون وقتا یه جایی وسط راه دستم از دست کودکی ام رها شدهو کودکی ام یه جایی اون دور دورا توی گذشته ها گم شده . توی جنجال و هیاهوی زندگی و خاطراتش در غبار زمان رنگ فراموشی گرفته. نمی دونم شاید... اما خوب می دونم که دلم تنگ شده دلم تنگه واسه کودکی ام.
دل تو پنجره ای ست که افتاب زندگی در ان نمایان است.
از پنجره دلت می توان تمامی ستارگان را لمس کرد. اسمان از نگاهت شروع می شود و به دریا و صداقت ختم میشود. لبخندت هم خانواده گلهای محمد یست مهربانیت همیشه بوی باران و بوی بهاران می دهد. هنوز طنین صداقت را احساس می کنم و پروانه شادیم را به یاد می اورم. که با پر گم گشته احساسات به خواب میروم و تو مثل گل سرخی هستی که در سبزترین نقطه روی زمین روییده ای
ای کاش باران بودم تا غبار غمهایت را می شستم.
ای کاش نوگلی بودی و من خورشید تابان تا تو را با نور خود توازش می دادم. ای کاش اشک بودم تا در هنگامه دلتنگی از دریای چشمانت به دل گو نه هایت می غلتیدم. ای کاش تو ستارهای بودی و من اسمان تا تو را همیشه در پهنه وجودم می دیدم. ای کاش خیال و یا رویایی بودم تا در خواب دریچه چشمانت را اهسته می گشودم و به ذهنیتت راه می یافتم. ای کاش.....
|
About![]()
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد Archivesفروردین 1388آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
پشت دانایی اردو بزنیم | |||||||||||||||